رسانه ها در عصر مدرن چه مقدار در بيان حقيقت آزادند ؟ اين پرسشى است كه پس از دو قرن از درگذشت پيشوايان آزادى بيان نظير ولتر هنوز موضوع بحث هاى پر دامنه در محافل روشنفكرى آمريكا و اروپاست. منتقدان دموكراسى رسانه اى امروز مى گويند كه زنده بودن اين پرسش در ذهن افكار عمومى، بزرگترين نشانه از معيوب بودن چرخه آزاد خبر است. نزاع ديرپاى منتقدان و اصحاب رسانه در مغرب زمين ريشه در اين سخن هميشگى دارد كه جمعى در اتاق فرمان برخى رسانه ها به بريدن قواره حقيقت به قامت منافع حزب يا دولت مطلوب خويش خو گرفته اند. اما در عصر و دوران ما اين نزاع ديرين يك صورت تازه هم پيدا كرده است؛ از فرداى ۱۱ سپتامبر روشنفكران تازيانه نقد خويش را با ضرب بيشترى بر سر اصحاب رسانه فرود آوردند چون روابط رسانه و دولت هاى مدرنى كه به فراسوى مرز ها يورش بردند لايه هاى پيچيده و پنهان پيدا كرد. در اين دوره است كه اسناد و شواهد ناگوارى از غلبه مصلحت بر حقيقت و قربانى شدن گوهر هنجار در پاى سليقه فاش شد و همين دست اتفاق هاى تراژدى گونه اكنون دستمايه گفتارهاى انتقادى امثال نوام چامسكى روشنفكر آمريكايى شده است. آخرين مصاحبه اين محقق با دانيل مرمه كه درلوموند به چاپ رسيده هم اكنون پيش روى شماست :
از موضوع رسانه ها آغاز كنيم. در فرانسه هنگام همه پرسى در باره طرح قانون اساسى اروپا در ماه مه ۲۰۰۵ اكثر اركان مطبوعاتى هوادار پاسخ «آرى» بودند اما باوجود آن ۵۵ درصد فرانسويان به اين طرح «نه» گفتند. از اين رو به نظر نمى رسد كه قدرت رسانه ها در جهت دهى به افكار عمومى آنقدر ها هم مطلق باشد. با اين نمونه و مثال در مجموع ارزيابى شما چيست؟
كار پژوهش درباره ترفند ها ى رسانه اى يا به عبارت ديگر كارگاه «خشنود سازى» اى كه هدف آن پديد آوردن پذيرش همگانى از وضع موجود است را كه ادواد هرمن و من به انجام رسانديم، به موضوع تأثير رسانه ها بر مردم نمى پردازد. اين مطلبى پيچيده است اما چند پژوهش ژرفى كه در اين مضمون كرده اند حكايت از آن دارد كه در حقيقت مهم ترين نفوذ رسانه ها را بايد نزد درس خوانده ترين لايه هاى مردم جست. چنين مى نمايد كه برخلاف نخبگان اين افكار عمومى توده مردم است كه به رسانه ها كمتر گوش فرا مى دهند.
بياييد مثال ديگر يعنى بحث تهديد نظامى ايران را مطرح كنيم. ۷۵ درصد آمريكائيان معتقدند كه ايالات متحده بايد دست از تهديدات نظامى خود عليه ايران بردارد و تكاپو براى رسيدن به توافق از طرق ديپلماتيك را برتر بشمارد. نظر سنجى هايى هم كه مؤسسه هاى غربى كرده اند نشان مى دهد كه افكار عمومى ايرانيان و آمريكائيان درباره جنبه هاى چندى از مسأله هسته اى همگرايى دارند. اكثريت غالب مردم هر دو كشور بر اين باورند كه ناحيه اى از خاورميانه از اسرائيل تا غرب آسيا را بايد به طور كامل از جنگ افزارهاى هسته اى چنان پالود كه سلاح هايى كه نظاميان آمريكايى در اين منطقه در دست دارند را نيز دربرگيرد. اما رسانه هاى آمريكا چندان به اين موضوع ها نمى پردازند لذا براى دسترسى به چنين اطلاعاتى مدت زيادى بايد لابه لاى رسانه ها گشت.
از احزاب عمده سياسى دو كشور نيز بگوييم كه هيچ كدام از چنين نظرى دفاع نمى كنند. اگر دموكراسى ايالات متحده راستين مى بود كه در درون آنها اكثريت مردم به واقع مى توانستند سياست هاى عمومى را برگزينند، اختلاف كنونى بر سر انرژى هسته اى بى ترديد تا به حال سامان يافته بود. موارد ديگرى نظير آنچه گفته شد را نيز مى توان برشمرد.
نمونه آن بودجه دولت فدرال ايالات متحده است. بيشتر آمريكائيان ميل دارند هزينه هاى نظامى كاهش يابد و در عوض وجوهى مربوط به امور اجتماعى و فعاليت هاى صلح طلبانه سازمان ملل متحد و كمك هاى بين المللى اقتصادى و بشر دوستانه افزايش يابد.
در همه اين زمينه ها سياست كاخ سفيد كاملاً در جهت مخالف خواسته هاى افكار عمومى است. اما به ندرت نظر سنجى هايى كه از اين مخالفت عمومى پايدار پرده بر مى دارند در رسانه ها بازتاب مى يابند. در اين امور مهم رسانه ها فقط شهروندان را از كانون هاى تصميم گيرى سياسى دورنگه نمى دارند بلكه تصميم گيران را نيز حتى از وضع واقعى همين افكار عمومى بى خبر مى گذارند.
يا آن كه امروزه درباره شكاف بى انتهاى «كسرى دوگانه» تراز بازرگانى و بودجه ايالات متحده يك نگرانى بين المللى به وجود آمده است. اما اين دو فقط توانسته اند در ارتباطى تنگاتنگ با كسرى سومى كه نارسايى دموكراتيك است هستى يابند كه متأسفانه اين شكاف نه تنها در ايالات متحده بلكه بطور كلى تر در مجموعه جهان غرب همچنان رو به افزايش است.
هربار كه از يك روزنامه نگار سرشناس و يا از گوينده بخش اخبار تلويزيونى پربيننده اى مى پرسيم كه آيا زير فشارهايى قرار گرفته و آيا شده است كه كارش را سانسور كرده باشد، پاسخ مى دهد كه كاملاً آزاد است و تنها باورهاى خويش را بر زبان مى آورد. كاركرد جهت دهى به انديشه در يك جامعه مردمسالار چگونه است؟ آنجا كه سخن از نظام هاى ديكتاتورى در ميان باشد ما خود مى دانيم چگونه عمل مى كنند.
هنگامى كه انگشت اتهام به سوى روزنامه نگاران نشانه رود، بى درنگ برائت مى جويند كه «هيچ كس به من اعمال زور نمى كند، آنچه را كه دلم بخواهد مى نويسم» درست هم مى گويند. فقط چيزى كه هست چنانچه روزنامه نگارى مخالف هنجار مسلط موضعى بگيرد شايد ديگر هرگز سرمقاله اى ننويسد. البته اين قاعده اى مطلق نيست. براى خود من هم پيش آمده كه مطبوعات آمريكايى مقاله هايم را چاپ كنند. نبايد پنداشت كه ايالات متحده هم كشورى خودكامه است. اما هركس كه برخى خواسته هاى حداقلى را در اين جوامع برنياورد، هيچ بختى به وى روى نخواهد كرد كه به رده گزارشگرى دست يابد كه در مسند بزرگان جايگاهى براى وى در نظر گيرند.
وانگهى يكى از تفاوت هاى بزرگ ميان نظام تبليغات دولتى خودكامه و طرز انجام كار در جوامع مردمسالار همين است. با اندكى گزافه مى توان گفت كه در كشورهاى خودكامه، دولت تصميم مى گيرد چه مسيرى را بايد پيمود و آنگاه هركس ناگزير به رعايت آن است اما در جوامع مردمسالار به شيوه ديگرى عمل مى كنند.
در اين جوامع هرگز بدان مفهوم «خطى» به روزنامه نگار داده نمى شود، اما همه پوشيده به آن گردن مى گذارند. به يك معنى گونه اى «شست و شوى مغزى در آزادى» را پيش مى برند. حتى گفت و شنود هاى «پرشور» در رسانه هاى بزرگ نيز در درون چارچوبى از شاخص هاى تلويحى جاى مى گيرد كه همه بدان تن داده اند و همين شاخص ها هستند كه موجب دست به عصا راه رفتن بسيارى از افراد داراى نظرهاى مخالف است.
«نظام به مهار درآوردن» در جوامع دموكراتيك سخت كارآمد است؛ اين نظام خط هادى را همانند هوايى كه تنفس مى كنيم ذره ذره در پيكر اجتماع مى چكاند. كسى متوجه آن نمى شود و گاه مى پنداريم كه گفت و گويى محكم و استوار پيش روى ما جريان دارد اما اگر خوب بنگريم اين شيوه از روش نظام هاى خودكامه بى نهايت كاراتر است.
نمونه آلمان در سال هاى آغازين دهه ۳۰ ميلادى را در نظر آوريم. از ياد نبريم كه آلمان در آن عصر پيشرفته ترين كشور اروپا بود كه در قلمرو هنر و دانش و فنون و ادبيات و فلسفه به والاترين مرتبه رسيده بود، سپس در مدت زمانى كوتاه، چرخشى كامل پديدار و به آدمكش ترين و ددمنش ترين كشور تاريخ بشر مبدل شد.
تمام اين ها با تراوش ترس و بيم به انجام رسيد. ترس از بلشويك ها، ترس از يهوديان، ترس از آمريكايى ها، ترس از كولى ها. به طور خلاصه با بيم دادن از همه كسانى كه به زعم نازى ها قلب تمدن اروپايى يعنى «وارثان بى واسطه تمدن يونانى» را تهديد مى كردند. اين همان چيزى بود كه مارتين هايدگر فيلسوف در سال ۱۹۳۵ مى نوشت. اما بيشتر رسانه هاى آلمان كه مردم را زير بمباران پيام هايى از اين گونه قرار داده بودند همان فنون بازاريابى را وام گرفتند كه. . . كارشناسان تبليغاتى آمريكايى آن فنون را به كمال رسانده بودند.
فراموش نكنيم كه چگونه يك ايدئولوژى همواره جاى خود را باز مى كند. خشونت به تنهايى براى چيرگى يافتن كافى نيست، براى اين كار توجيهى از سرشتى ديگر بايد. بدين گونه هنگامى كه كسى قدرت خويش را براى تسلط بر ديگرى به كار مى بندد نياز به ايدئولوژى توجيه گرى دارد كه هميشه هم همان است و فرقى نمى كند كه چيره گر يك حاكم خودكامه يا يك اشغالگر يا يك ديوانسالار يا يك شوهر يا يك كارفرما باشد: وانمود مى كند كه اين سلطه جويى «براى خير» كسى است كه بر وى چيرگى يافته است. به عبارت ديگر قدرت خود را همواره خيرخواه و بى غرض و بخشنده جلوه گر مى سازد.
* هنگامى كه خشونت حكومتى ديگر كافى نيست
براى نمونه در سال هاى دهه ۳۰ ميلادى «قواعد تبليغات دولتى نازى ها» را گزينش واژه هاى ساده، تكرار بى وقفه واژه هاى برگزيده و پيوند دادن آنها به هيجانات روانى و احساسات و واهمه ها تشكيل مى داد. وقتى هيتلر [در سال ۱۹۳۸] سرزمين سودت ها [در چكسلواكى] را تصرف كرد، كشور گشايى خويش را با پيش كشيدن والاترين و نيكوكار ترين هدف ها آراست، يعنى لزوم «دخالت انسان دوستانه» براى پيشگيرى از «قوم زدايى» كه آلمانى زبانان آن سرزمين در چنگ اش گرفتار بودند و ضرورت فراهم ساختن اين امكان كه هركس بتواند در «پشت و پناه» آلمان و به حمايت پيشرفته ترين قدرت جهانى با خاطرى آسوده در زمينه فرهنگ و هنر به سر برد.
امروزه هرچند به نوعى هيچ چيز در زمينه ارشاد و تبليغات دولتى از عصر [تمدن] آتن دگرگون نگشته با اين همه اصلاح و بهبودهاى چندى هم به خود نديده است. ابزار ها را به نحوى تعارض آميز بخصوص در آزاد ترين كشور هاى جهان يعنى بريتانيا و ايالات متحده به ظرايف بسيار بركشيده اند. در اين دو سرزمين و نه در جاى ديگر است كه در سال هاى دهه ۲۰ صنعت مدرن روابط عمومى يا بهتر بگوييم كارگاه عقيده سازى يا تبليغات دولتى زاييده شد.